من تنها نبودم
من زاییده یک بامداد بارانیم / دستهایم معطر به بوی نم/ چشمهایم آمیخته با آسمان
غلت می زنم، پهلو به پهلو می شوم، از پهلوی راست به پهلوی چپ، از پهلوی چپ به پهلوی راست. خوابم نمی برد، راه می روم، در صندلی راحتی فرو می روم، "آیدا در آینه" می خوانم. اشک هایم سرازیر می شوند، صورتم داغ می شود، کهیر می زنم.دلم برای دستانت تنگ است. برای خواستن های گاه بی خواسته ات. برای خنده های بلندت که از یادم ببرد که عمر همه اینهمه زندگی فقط چند ماه دیگر است و شاید کمی بیشتر. کسی چه می داند شاید از سال به سال دیگر شد. من هنوز معتقدم به معجزه و تو اما سفت و سخت چسبیده ای به حساب و کتابهای پزشکیت. باورش سخت است که درست وقتی به جای خوب قصه رسیدیم، این بیماری لعنتی چنگ زد به همه آرزوهایمان، به تلاش هایمان، به زندگی که به چه سختی ساخته بودیم..سخت است فکر کردن به روزهایی که می آیند و نیستی. سخت است باور این سرنوشتی که نمی دانیم کدام روز از همین روزها کار خودش را می کند و پاره می شود این طناب محکمی که چه سخت محکم شده بود.سخت است تحمل این درد. سخت است رسیدن به این روزهای مانده. سخت است امید دادن به تو که می دانی همین روزهای نزدیک وقتش است.سخت است به چشمهای خسته ات نگاه کنم و بغضی نیاید، اشکی نریزد.کاش نبودی. کاش نبود اینهمه خاطره. کاش نبود اینهمه قرار. کاش نبود پیمانی، آروزیی، هدفی. کاش از این کتابهای پزشکی لعنتی چیزی نمی فهمیدی، کاش مثل من به خودت می گفتی اینبار هم همه چیز درست می شود، خدا بزرگ است و هست همین جا و اما انگار اینبار با همیشه فرق می کند، واقعیت حقیقی است.داریم به ته این قصه خوب می رسیم و من..خرد شده ام زیر بار اینهمه اندوه و خدا کند ندانی که هر لحظه را با قطره اشکی می شمارم و این صدای دور رگه ام از خستگی کار زیاد نیست و ..
حس نمی کنم که عین واقعیت است، تو که بروی من هم تمام می شوم، از همین اکنون خالی شدم. اینبار تحملی و طاقتی در کار نیست. از همین حالا شکسته ام.
| Design By : Pichak |

